تبليغاتX
بارون عاطفه

بارون عاطفه
!!!..اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم... هیچگاه... برای آمدنت باران را بهانه نمیکردی...رنگین کمان من

از خیلی خوب.. به خیلی بد

خدايا!
تو فراتر از حواس و ذهن هستی.
خودت را به من نشان بده!
**
خيلی خوب... خيلی زود تبديل شد به خيلی بد
خيلی زود
هيچ کس چيزی به من نگفت و به همين دليل هيچ وقت سر در نياوردم
کخ خيلی خوب چقدر زود تبديل ميشه به خيلی بد
آفتاب ... تبديل شد به سايه٬به باران
شور و شوق... تبدیل شد به لذت٬ به درد
ترنم ترانه های دل انگيز عاشقانه
جايش را داد به سر دادن سرودهای غم انگيز
خيلی زود
با((تا باد)) شرع شد
و تا ابد تبديل شد به گاهی ٬ هيچ وقت
و ((مرا دوست داشته باش!)) تبديل شد 
به((جايی هم در قلبت برای من در نظر بگير!))
خيلی زود
خيلی خوب ... زودتر از آنچه فکر ميکرديم تبديل شد به خيلی بد
خيلی زود
اگر هيچ کس به تو نگفته باشد ٬ حالا ديگر بايد بدانی
که خيلی خوب ... خيلی زود تبديل می شود به خيلی بد
خيلی زود ...
*شل سيلور استاين*
* ميتونيم از همون خيلی زود هم استفاده کنيم ٬مگه نه؟
ما بايد همون خيلی زود رو زندگی کنيم و برای خيلی بد آماده بشيم؟
همين که ميگن عمر شادی هاا کوتاه -!
اما ما بايد اين عمر رو طولانی تر کنيم! ما می تونيم!!
**سلام!
ديگه خودم هم نتونستم طاقت بيارم .
دلم برای نوشتن خيلی تنگ شده بود !
ميخواستم بيام و زودتر حرف دلم رو بزنم!
اما راستش توی اين مدت منتظر بودم که آنای گلم آپديت کنه
.که باز هم جور نشد!
*خيلی خوشحالم!
 می خوام که اين خوشحاليم رو با بقيه شريک باشم !چه جوری؟!
* دوستان گلم من ميخوام که ۱ قسمت آهنگ به قالب وبلاگ اضافه کنم ٬
می تونيد راهنماييم کنيد؟ ممنون!
* تغييرات رو به فال مثبت بگيريم تا خودمون هم در جهت مثبت تغيير کنيم!
بارونی باشيم . با عاطفه بر سر همه بباريم!
// باران //

 

نوشته شده در ساعت 13:52 توسط باران
لینک ثابت |

روندزندگی

خدایا!
به من بیاموز
تا تمامی قوانین بازی زندگی را رعایت کنم،
شاداب باشم
و پیوسته بر زبانم مسلط باشم.
*به روند زندگی اعتماد دارم!
زندگی در کمال توازن جریان دارد 
و من نیز
جزئی از آن هستم.
جان- هستی از من حمایت می کند
و تجربیات مثبت و خیر و صلاح
مرا به همراه می آورد.
من به روند زندگی اعتماد دارم
که عالی ترین خیر و صلاحم را
 به من هدیه میکند.
سلام!                                                 
*یه جمله هایی هست که 
باید همیشه با خودمون تکرارشون کنیم
تکرار کنيم تا فراموش نشوند.
پس تکرار میکنم:
من به روند زندگی اعتماد دارم.
..........
*مسافرم داره بر میگرده ، خیلی خوشحالم
می دونم که الان قدر بودنش رو بیشتر می دونم.
*تولد یکی از دوستان خوبمون چند روز پیش بود
با تاخیر : تولدت مبارک!
و امروز هم تولد يکی ديگه از دوستان خوبمون 
تولد شما هم مبارک!
امیدوار باشیم حتی به یه روزنه کوچک!
// باران//                                                                                                            

نوشته شده در ساعت 22:22 توسط باران
لینک ثابت |

سه ماه ! !‌ ! ! !
باورت ميشه ؟ تونستی درک کنی؟
باران! اين تويی ؟ 
من که باور ندارم.....
اما بايد بتونی!
*******************************************
ببخشيد دوستای گلم! 
اما بايد اين رو می نوشتم فقط برای دل خودم!
می خوام بمونه تا وقتی که بتونم درکش کنم!
// باران //
 

نوشته شده در ساعت 18:37 توسط باران
لینک ثابت |

مسافر!!

تمام مسير را پياده رفته ای
از خورشيد و ماه و ستارگان گذشته ای
ثانيه ها را
بی آنکه همراهی
همنشين غمهايت باشد.
قصه ها شنيدی
رهگذر تنهايی تنهای جاده های سرد سرد...
باور کن 
اينجا کسی تمام قصه هايت را می شنود
و با تو؛ برای تمام قهرمانان قصه ها خواهد گريست...
مسافر!
سفر ؛ درمان درد های نهفته درونت نيست 
در طول راه
گاه توقف کن
شايد مقصدت همان جايی باشد
که اکنون ايستاده ای !
** به يه نتیجه ای رسيدم شايد کاملا درست نباشه !
اينکه بعضی از ما وبلاگ نويسا 
اون شخصيتی که تو بلاگمون با نوشته هامون نشون ميديم نيستيم!
چرا؟ چرا بايد تظاهر به چيزی که نيستيم بکنيم؟
اين مساله خيلی ناراحتم کرد !
مرسی دوستای گلم !
// باران
         

نوشته شده در ساعت 23:54 توسط باران
لینک ثابت |

چیزهایی که نگفتم!

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم:((عزيزم اين کار رو نکن.))
نگفتم:(( برگرد
و يک بار ديگه به من فرصت بده.))
وقتی پرسيد دوسش دارم يا نه؛
رويم را برگرداندم.  
حالا او رفته؛ و من
تمام چيزهايی را که نگفتم؛ می شنوم.
نگفتم:((عزيزم ؛ متاسفم؛
چون من هم مقصر بودم.))
نگفتم:((اختلاف ها رو کنار بزاريم؛
چون تمام آنچه می خواهيم
عشق و وفاداری و مهلت است.))
گفتم:((اگر راهت رو انتخاب کردی؛
من آن را سد نخواهم کرد.))
حالا او رفته؛ و من
تمام چيزهايی را که نگفتم؛می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم
نگفتم:(( اگر تونباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود.))
فکر می کردم از تمام آن بازی ها خلاص خواهم شد
اما حالا؛ تنها کاری که می کنم
 گوش دادن به چيزهايی است که نگفتم.
نگفتم:(( بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنيم.))
نگفتم:((جاده بيرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست.))
            
گفتم:(( خدانگهدار؛موفق باشی؛
خدا به همراهت.)) او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايی که نگفتم؛ زندگی کنم.
    *شل سيلوراستاين*
خيلی حرفای نگفته رو دلم مونده! 
شايد واسه گفتن ديگه دير شده باشه!
شايد...
// باران //

نوشته شده در ساعت 23:29 توسط باران
لینک ثابت |

مادر!عشق آسمونی؟ یا زمینی؟

خدای من!
مبادا که روزی توجه پر مهر و حمايت پر عشق تو را              
احساس نکنم.
تو چون مادر من هستی و من چون فرزندتو.                                     

چون کودکی
رها از ترس و تشويش
در آغوش تو زندگی می کنم.
و ايمان دارم
آن مادر،پیوسته کودکش را تامين می کند.                   
امروز مادربودن چه اندازه مشکل است؟
نميدانم
شايد اگر من نيز چون تو مادری دلسوز بودم 
همان می کردم که تو کردی
همان را برميگزيدم که تو انتخاب کردی.

 

عشق؟
هيچ عشق زمينی ! نه! حتی آسمونی هم به اندازه عشق مادری نميشه
من اين رو لمس کردم! 
حس کردم!
فهميدم!
بهشت زير پای مادران است؟
نه ! قلب مادر بهشتی!

 

قلبی که با تپش کودکش از لحظه تولد جون ميگيره!  
قلبی که تکيه گاهش آسمونی!

دوستون داريم ! 
چون جز اين پاسخی برای محبت و ايثار گذشتتون نداريم!
 // باران //

نوشته شده در ساعت 21:7 توسط باران
لینک ثابت |