تبليغاتX
بارون عاطفه

بارون عاطفه
!!!..اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم... هیچگاه... برای آمدنت باران را بهانه نمیکردی...رنگین کمان من

بارون بارون _ زمینا تر میشه...

خدایا!
رحمت تطهیرکننده ات را به من فرو ببار
تا سپید چون برف کوهساران شوم،
تا با نمای قلب،ذهن و روحم
به تو عشق بورزم.
و در جستجوی فرصت یاری به دیگران باشم.
بااااااااااااااارون عاطفه
خدایا... خدای خوبم .. خدایا مهربونم ...
ممنونم ممنونم ... هزارها بار ممنونم ....
وقتی همه ی درای امید به روم بسته شده بود
بازم مثل همیشه تو بر من باریدی...
باریدی تا بتونم دوباره نفس بکشم.. 
دوباره متولد بشم و زندگی کنم...
خدای مهربونم ... تو بودی که بارون عاطفه رو بر سر من باریدی
ازت ممنونم.. هزارها بار و بیشتر....
*****
مهمونی خدای مهربون خوش بگذره!
// باران //

نوشته شده در ساعت 23:29 توسط باران
لینک ثابت |

نیستی که ببینی..

 خدایا!
عشق مرا بیشتر و بیشتر کن!
تا با چشمانی آرام بازی های زندگی را تماشا کنم.
وقلبم را استوار نگاه دارم
و روحم را شاد خوشحال.
خدایا!
در این دنیای غم زده
مرا محلی برای عشق خود قرار بده.
**********************
برای شنیدن تو که هیچ وقت برام حرفی نداری...
باید بمونم اینجا شاید یه رو زبیای ببینی...!
تموم روزا ، مثل هم ، مثل همیشه ...
صدای قشنگت همه جا شنیده میشه !
اما....
خودت که نیستی ببینی همش عذاب_
مثل سراب _ وقتی می خوام دیگه نیستی ...
نیستی که ببینی اشکام دیگه نمی تونن نریزن...
بمونن.. بسازن ..نمیرن.....
نیستی که ببینی اشکام دیگه نمیتونن نریزن....
نیستی......
**********************
از سخت ترین و ناراحت کننده ترین و بدترین لحظه لحظه های عمرت
 به این سادگی و راحتی حرف میزنن...
تو ساکت میشینی؟هیچی نمیگی؟هر چی که دلشون می خواد بگن؟ انگار نه انگار...
................
ببینم کاسه صبر تو ، این قلبت چه قدر جا داره ؟
اوووووووووف حالا حالا ها تموم نمیشه..
پس خوبه.. هنوز میشه زندگی کرد... ادامه بده...
****************************
سلام!
بارون عاطفه همکار_فنی افتخاری می پذیرد......!
منتظرم!
ممنون! همیشه امیدوار باشیم....
// باران //
 

نوشته شده در ساعت 22:5 توسط باران
لینک ثابت |

آبی...خاکستری...سياه

 
داستانها دارم        از دياران که سفر کردم و رفتم بی تو
                          از دياران که گذر کردم و رفتم بی تو
      بی تو می رفتم
                           می رفتم
                                       تنها.....تنها
                                                     و صبوری مرا کوه تحسين ميکرد
گاه می انديشم...           ـ می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری
تو توانايی بخشش داری.......دست های تو توانايی آن را دارند
                                                            که مرا زندگانی بخشند
چشم های تو به من می بخشند         شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زيبا                 سطر برجسته ای از زندگی من هستی
 
          آنا... ... ...

نوشته شده در ساعت 22:21 توسط باران
لینک ثابت |

اول مهر! قرار وبلاگی!

سلاااااااااااااااااام!  
باز آمد بوی ماه مهر!ماه  مدرسه ...
بوی شادی و نشاط مدرسه ...
خب... بازم شروع شد ! اما امسال با یکم تفاوت .. 
یعنی هر سال با سال قبل فرق میکنه اما خب این تغییر ...
با همه ابن وجود من عاشق مدرسه _م مثل همه ....
مدرسه رو با همون بوی کتاب نو .. 
بوی پاییز که هنوز استشمامش نکردم دوست دارم ...
اااااااااااا چه قدر زود گذشت اون دورانی که اول مهر برام شروع یه سال جدید بود
 مثل عید ..
باید شب قبلش همه جا رو نو میکردم و منتظر می موندم تا لحظه تحویل این سال ...
صبح که زودتراز همه بیدار می شدم و یه صبحانه مفصل بر خلاف همیشه ..
لباس نو ... پ________یش به سوی مدرسه !
چه دوران خوبی بود ..  کاش هیچ وقت تموم نمی شد! کاش ... 
اما حالا باید قدر همین 2 سال نشستن پشت میز و نیمکت رو بدونم !
 و لذت ببرم از درس خوندن! ( مگه نه ؟؟! )
پس آماده میشم و امشب زود می خوابم تا خواب شیرین اول مهر رو ببینم! و فردا .....
پــــــــــــــــــــــــــــــــــیش به سوی یا سال جدید! که همه چیزش تغییر کرده!
 حتی حس و دید _ من!
یه چیزه دیگه هم هست !: بین خودمون میمونه؟؟؟؟؟
یه کم می ترسم! آخه فردا می خوام برم یه مدرسه جدید! 
می خوام بشم مثل شکوفه های اول دبستانی!
می خوام که دوستای خوبی  ، مثل هر سال داشته باشم !
 می شه ؟ یه کم میترسم! 
.........................................
خب از همه اینا که بگذریم سخن دوست خوش تر است !!....
دوستای خوبم من خبر دار شدم که یه قرار وبلاگی جمعه 3 مهر بر قراره! 
منم که خیلی دلم میخواد با همه دوستای خوب وبلاگیم
 از نزدیک آشنا بشم سعی میکنم که برم!
شما هم میاید؟! خیلی خوشحال میشم که ببینمتون! 
پس منتظرم! 
 
// باران //
 
                                
 

نوشته شده در ساعت 0:8 توسط باران
لینک ثابت |