تبليغاتX
بارون عاطفه

بارون عاطفه
!!!..اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم... هیچگاه... برای آمدنت باران را بهانه نمیکردی...رنگین کمان من

داداشی گلم شکفتن قشنگت مبارک...

dadshiye golam TaFaLoDeT mOfArAk..
اینقدر پاک و معصوم... اینقدر ساده بی غل و غش.. اینقدر آسمونی هستی..
که فقط با یه نگاه...با یه نگاه ساده تو عمق دل و جونم .. تو قلبم جا داری...
امروز دقیقا 3 سال میشه که با اومدنت نیمه وجودم و کامل کردی.. 
3 سال که با اومدنت زندگیم رو عوض کردی.. هر روز که میگذره انگار به وجودت بیشتر افتخار میکنم 
.. انگار با همین قلب و دل بزرگ کوچیکت.. بهم اعتماد به نفس میدی...
نمیدونم چرا دلم نمی خواد دعا کنم که زودتر بزرگ بشی..
 آخه این پاک معصوم بودن نگاه و قلبت یه دنیا ارزش داره...
اما دعا میکنم که با سلامتی و موفقیت با همین قلب پاک و مهربون...همیشه در کنارم باشی 
تا با تکیه به قلب بزرگت امیدوار به آینده ای موفق بمون.. چون تصور یه لحظه بدون تو.
..مهربون کوچک.. برام غیر قابل تصور و تحمل...
عزیز و مهربونم... می دونم نمیتونی هنوز این احساسام رو درک کنی و بخونی.. 
اما می نویسم تا آینده روشن... به یادمون بمونه که چه گذر عمر قشنگی داشتی.../
 چه لحظه هایی که.. با یه ناله کوچیکت..تمام غصه های دنیا رو دلم سنگینی میکرد...
به امید و آرزوی روزها و سال های خوب خوش برای مهربونم... 
سومین سال قشنگ بودنت رو تبریک میگم..
علی عزیزم.. قشنگ مهربونم... شیرین زبون نازم... ملوسک قشنگم..
 عشق زندگیم... شکفتن قشنگت مبارک...
"اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی.. اما تو خلوت خودم..تنها فقط مال منی.."
"تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی.."
*********
امروز تولد یه دنیای قشنگ و با احساس دیگه هم هست.. اما تو یه دنیای دیگه..
 که من خیلی خوشحالم که باهاش آشنا شدم..
وبلاگ جوان ها... ورود سومین سال به دنیای مجازی رو تبریک میگم... 
و همین جا میگم..که خیلی خوشحالم از آشنایی با این دنیای قشنگ...
**********
از امروز دیگه باید تا یه یک ماهی با خونم خداحافظی کنم..
 باید بکوب درس بخونم... امتحاناتم داره شروع میشه.. 
باید روحیم و تقویت کنم و باپشتکار بیشتری درس بخونم.. یه کم سخته
 .اما باید .. باید این کار بکنم.. باید کم کم عادت کنم...
خلاصه... تا آخرای دی... خونه قشنگم!..کلبه ی احساسم! و دوستای خوبم!
 فراموشتون نمیکنم و به یادتون هستم ... شماهم...
* عزیزم... قولم یادم نمیره نگران نباش اصلا...
لحظه های بارونی رو هرگز فراموش نميکنم... 
"حس ميکنم پيش منی وقتی که بارون ميباره.."
پس خداحافظ تا اواخر دی..
//باران//
 
 

نوشته شده در ساعت 19:50 توسط باران
لینک ثابت |

زندگی...

خدایــــــــــا!
به من بیاموز
دریابم که زندگی سراسر مقدس است
و فقط یک نیروست که
به تمام هستی جان می بخشد.
به امید آنکه
با همه کس و همه چیز
با عشق و احترام روبه رو شوم
و دیگران را از خو جدا نبینم..
آمین...
*بازم میگم خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !.. هزار بار میگم.. تا یه زمزمه ش به گوشت برسه...
فریاد میزنم.. ای زندگی..... تا همه بشنون..
 همه بدونن که این زندگی .. .. این بازی... چه کارا که نمیکنه...
"این قافله عمر عجب می گذرد"  .. عجب عجیب میگذرد ... عجیــــــــــــــــــــــــــــــــــــب..
اصلا هر وقتی بهش فکر میکنم.. به انتها نمیرسم... 
همیشه وقتی فکر میکردم یه بازی _ بعدش میگفتم.: 
خب حالا اگه یه وقتی من خواستم این بازی رو ادامه ندم.. چی میشه؟
 کجا باید برم.؟ چی کار باید بکنم؟...اما بعدش به بن بست می رسیدم....
" انسان برای مردن زندگی می کند؟!..."
اما حالا.. فکر میکنم.. بهتر بدونم که آخر این بازی چه جوریه.. می دونم که انتها نداره.. 
می دونم که باید به فکر این باشم...وطوری رفتار کنم که انگار هر لحظه منتظرم که بگن..
Game Over...
فکر میکنم که ما این قدر تو این بازی غرق شدیم که هدفمون رو گم کردیم..
 نمی دونم واسه چی اصلااز اول وارد این بازی شدیم..
می خواستیم چی جایزه بگیریم؟ می خواستیم تا کدوم مرحله جلو بریم..؟
( فکرم خیلی مشغوله ..امامی دونم که همش رونمیتونم بنویسم.. همینایی هم که میگم..
خیلی سخت برام.. اما می خوام بنویسم که مثل بقیه احساسام ثبت بشه..)
این موقع هاست که به خودم میگم...
برگرد! پشت سرت رو نگاه کن!! ببین چی کار کردی؟.. از کجا ها گذشتی..؟ نکنه ورود ممنوع اومدی..؟ 
نکنه بدون اینکه دقت کنی، وارد جاده یک طرفه شدی..که راه برگشت نداره..؟
یادته مقصدت کجا بود؟.. یادته مبدا کجا بود؟..یه لحظه صبر کن.. نگاه کن..
 شاید مقصدت همین جا باشه که الان هستی.. 
شایدم مقصدت اینقدردور باشه که برای رسیدن بهش باید تند تر بری.. باید عجله کنی.. 
باید وقت رو زمان رو لحظه ها رو بالاتر از طلا بدونی.. یه کم بیشتر فکر کن..
خودت رو از بیرون ببین.... ببین اون چزی هستی که خودت انتظار داری..
همون چیزی هستی که واسه رسیدن به هدفت لازمه؟...
اگه همین جوری ادامه بدم.. باید بگم .. بگم .. اینقدر بگم ..تا دیگه..
" زندگی خالی نیست.. عشق است.. ایمان است. آری تا شقایق هست زندگی باید کرد...! "
فقط این همیشه یادم میمونه.. و یادت بمونه...
" ناگهان چه زود دیر میشود.." خیلی زود ، حتی زود تر از اونی که فکرش رو هم بکنی...
یه کوچولو دیگه هم بگم..
*خیلی دلم برات تنگ شده.. اینقدر که میخوام این دلتنگیم و فریاد بزنم. ...
 اما بازم مثل همیشه.. میشه سکوت و سکوت و سکوت... اما سکوتی که از رضایت نیست...
" بار سنگین .. کاش .. کاش می شد سبک ترش کرد.
کاش به کمکم آمده بودی تا سنگینی اش را فراموش کنم.
زندگی بار سنگین است و یک نعمت بزرگ..بزرگترین نعمت خدا ،
 به همه ما که زنده ایم یا یک روز زنده بودن.. (با اجازه..) ..! "
********** 
*تعطیلات خوبی بود .. خیلی احتیاج داشتم ..تا یکم راحت تر و بی دغدغه تر فکرکنم.. 
فرصتی شد تا خودم باشم... با خودم حرف بزنم یه کم به درد دلش گوش بدم.. 
و البته.. استراحت و تفریح و ... تعطیلی خاطره انگیزی هم بود... اولین دیدار...
 اما ..نمی دونم.. نمی دونم.. چه جوری بگم...
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
************
" مواظب خودت باش ! "
*از لب هر کس بشنوی یه معنی میده.. اما وقتی برای اولین بار این و بهم گفتی.. فهمیدم که...
خیلی دوست دارم.. می خوام که بدونی. و میدونم که میدونی.. خیلی برام عزیزی..
 اونقدر که هر کلامت برام یه گنجه .. یه گنج از غار بلند دوستی...
می دونم الان نمیخونی.. اما مینویسم به امید اون روزی که همه راز دلم برات آشکار بشه....
****
*خیلی وقت بود که میخواستم هر دفعه تو آپدیتام.. یکی از تیترای دفتر عقایدم رو بنویسم..
این دفعه: زندگی !
براستی زندگی چیست؟
اگر همان است که در آرزوی بدست آوردنش هستیم پس هنوز متولد نشدیم
و اگر زندگی همان است که از دست داده ایم ، پس مرده ایم
حال آنکه زندگی آن است که در آن واقع شده ایم
زندگی جز بودن نیست.....
" زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود..
زندگی هندسه ساده و یکسان نفس _ ماست !
زندگی گل به توا ابریست... 
زندگی بال و پری دارد باوسعت مرگ! "
منتظر عقاید شما هم هستم...
// باران //
 
 

نوشته شده در ساعت 1:11 توسط باران
لینک ثابت |

دوباره یاد میکنم...

خدايا!
گم کرده ای دارم و آن را در هر کجا جسته ام،اما هنوز نیافته ام!
چگونه میتوانم آن را بیابم،تا تو مرا قادر به این کار نگردانی؟
تو به نهانگاه آن آگاه ترینی!
اگر خواست تو بر این است که من آن را نیابم ،
پس خردی مرا عطا کن تا دریابم که آن هرگز به من متعلق نبوده!
در این جهان بی کران آنچه از آن من است
پیش رویم قرار خواهد گرفت و آنچه از آن من نیست
هرگز با من نخواهد بود!
******
نمی دونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!
نميدونم.. نميدونم.. نميدونم......
اصلا انگار ديگه مغزم کار نميکنه.....
واااااااااااااای خيلی بده ... خودم رو گم کردم.. دلم واسه خودم تنگ شده..
يعنی واقعا بايد اينقدر از زندگی دور بشم..؟ نمی دونم.. نمی دونم...
******
با غرور سرش را بالا گرفته بود
تا خورشيد!
محکم و قوی ايستاده بود 
مطمئن!
بر باد و باران و خورشيد غلبه داشت
به خوبی!
امروز انسان ها به سويش رفتند
کوه از پای افتاد.
*خيلی درسا ميگيريم وقتی ميرم پيشش....
يه زندگی ـ يه قدرت٬ مثل جاده ی زندگی پر پيچ و خم.. پر از چستی و بلندی... 
يه عالم ـ ديگست.. کاش ميتونستيم مثل اون مقاوم باشيم... کاش ميشد!
***
سکوت ميکنم و نام تو را ميان کوچه های دل  دوباره ياد ميکنم!
برای قلب خسته ام که از تو درو مانده است!
چه بی قرار و بی نشون..
حضور غايب تو را دوباره ياد ميکنم...!
دلم گرفته و شبم سياه و بی ستاره است!
پشت ابرهای سرد و سخت حادثه...
تمام لحظه های با تو را دوباره ياد ميکنم....!
نام تو را دوباره يادميکنم...!
**
هر لحظه و هر جاکه باشم واسم يه خاطره ای.. 
نمی خوام بگم خاطره.. 
بايد بگم: تو خاطر من تو مغز من.. تو قلب من.. تو وجود من حک شدی...
اصلا اين حرفاچيه ميزنم؟! .. تو خودت  من  ساختی... مراقبم بودی...نگرانم بودی..
تا بشکفم... تا رشد کنم و برسم به قله ...
 پس... نمی خواستی رسيدنم رو ببينی؟... 
هست باغبونی که نمونه تا شکفتن و جوونه زدن درختاش رو ببينه؟!
نه...! يه باغبون ـ مهربون و دوست داشتنی هميشه به فکر ـ غنچه هاش هست..
 هميشه هر جاکه باشه.. 
حتی .... آسمون بزرگ و آبی و قشنگ و مهربون ! دوست دارم خيلی زياد!
*آسمون بغضش و خالی ميکنه.. آدم و حالی به حالی ميکنه...
*فاصله ها .. فاصله ها.... اونو به من برسونيد.. فاصله ها فاصله ها...
*** ای ستاره بی تو من تاريکم .. بی تو من به انتها نزديکم..
هر شب ستارها رو ميشمارم تا هر روز بهت نزديک تر بشم.. 
*تو هم اگه هر آرزوت رو به ستاره ها بگی ٬ قول ميدم که خوب درکت کنن!
 امتحان کن! " با يه چشمک دوباره.. ميرسم به تو دوباره! "
// باران //

نوشته شده در ساعت 1:11 توسط باران
لینک ثابت |