گذشته ها گذشته...
*گذشته ها گذشته و هيچ تسلطی بر من ندارد.
اين لحظه برای من سرآغاز رهايی است.افکار امروز سازنده فردای من است .
من جويای تکاملم.و اکنون به لطف الهی توان ذاتی خود را فرا ميخوانم .من آزاد و در امان هستم.
سلااااااااام!
*برگشتم... دوباره اومدم٬که بنویسم که رها بشم...
اما بازم مثل هميشه بعد از يه مدت دوری نوشتن دوباره برام سخت ـ ..
اصلاتایپ رو يادم رفته.. اينقدر که تو اين تقريبا يک ماه.. تمام فکرم رو درس گرفته بود..
نميدونم .. نميدونم بنويسم يا نه.؟ نمی دونم بنويسم از احساس سردرگمی و...
دوره ی امتحاناتم يا نه؟.. نميخوام بنويسم چون با يادآوريش احساس خوبی ندارم..
اما ميخوام بنويسم چون ميخوام ثبت بشه.. بمونه و تکرار بشه ..
تا ازش درس بگيرم هميشه تو يادم باشه که
(( نخور غم گذشته گذشته ها گذشته هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته.. به فکر آينده باش ...))
شايد با تکرارش با اينکه برام سخت ِ و احساس خوشايندی ندارم نسبت بهش اما کمکم کنه..
کمکم کنه تا واقعا برام مسلم بشه که نبايد غصه گذشته رو بخورم...
تا دفعه بعد با روحيه بهتری باهاش روبه رو بشم... بهتر بگذرونمش...
آره من بايد بنويسمش تا ازش درس بگيرم..من تصميم گرفتم و اراده کردم
که از کوچيکترين اتفاقاتم که همه يه درس خيلی بزرگی توشون نهفته استفاده کنم...
حالا درسی که از اين امتحانا گرفتم..
*(( با انگيزه ی خوبی شروع کردم روحيم روتقويت کرده بودم و با اراده درس ميخوندم...
از نظر خودم از خيلی دوستداشتنيام گذشته بودم...می خواستم تمام فکر و ذهنم درس باشه..
شايد همين توقعم رو بالا برده بود.. شايد به خاطر همين بود
که فکر ميکردم من بايد بدون چون چرا و بی کم و کاست نتيجه ی دلخواهم رو بگيرم...
اما من هنوز اين رو درک نکرده بودم که هميشه تحمل يه کم سختی يا دل کندن از دلبستگی ها
نميتونه ضامن موفقيت کامل باشه.
.به خاطر همين وقتی به يه سنگ ميرسيدم.. دنبال مقصر ميگشتم..
دنبال مقصر ميگشتم تا محکومش کنم..محکومش کنم تا شايد دلم خنک بشه..
اما.. چون اون مقصر رو جز خودم نميديدم ضربه محکم و سخت تری ميخوردم...
من خودم رو مقصر ميدونستم ... محکومش ميکردم که چرا جواب توقع من رو نميده...
من با اينکه خودم فکرم ، علمم ،و تواناييم رو در حد رضايت بخش ميديدم
اما وقتی به خاطر يه بی دقتی احساس ميکردم نتونستم ازشون استفاده ؛ جواب رو خوب پس ندادم...
اعتمادم رو به فکرم و علمم و تواناييم از دست ميدادم..من خودم رو پوچ احساس ميکردم..چرا؟؟؟
خيلی سعی کردم تا بفهمم چرا؟... ميدونم که اشتباه ميکنم...
ميدونم که اين احساسم غلط ِ..اما شايد هنوز باورش ندارم...
من با وجود اين که ميدونم گذشته ها گذشته... اما غصه ش رو ميخورم ..
اين " ای کاش... کاشکی.اگه اين کار و کرده بودم.. اگه اينجوری ميشد..اگه ... کاش.. کاشکی.."
همه اينا من و داغون ميکنه ؛ فکر به اينا عذابم ميده..ميدونم ميدونم ميدونم ميدونم..
هزار بار و بيشتر ميدونم که نبايد نه نبايد بهشون فکر کنم...
نبايد افسوس گذشته رو بخورم و خودم رو مقصر بدونم.. اما...
بعضی وقتا يا بهتر بگم اکثر اوقات نتونستم غلبه کنم بهشون ، مغلوبشون شدم و عذاب کشيدم..
بايد بازم سعيم رو بيشتر کنم. بايد معيارم رو عوض کنم. شايد اين جوری بهتر خودم رو بسنجم...
و از تواناييام لذت ببرم.. اشتباهاتش ناراحتم نکنه بلکه خوشحالم کنه و بتونم ازشون درس بگيرم...
بتونم باورشون کنم به عنوان يه نکته مهم و با ارزش.. که اصلا هم ناراحت کننده نيست...
پس من تواناييام رو باور دارم.. من نتيجه رو با معيارای خودم قبول دارم..و میپذيرم...
من خودم و تواناييم رو در حد قابل قبول ميبينم...
و با خودم عهد ميبندم که هرگز و هرگز غصه گذشته رو نخورم..
به فکر آينده باشم و اونُ بسازم و ازش لذت ببرم..من خودم رو از اين قيد و بندهای آزار دهنده آزاد ميکنم..
تا رها بشم..تا آروم بشم و به آرامش برسم.. تو هم امتحان کن..
اميدوارم و خوش بين که نتيجه و آينده خوبی در انتظار ِ...))
*** از همه اينا بگذريم.. می خوام بگم که اينا رو فقط و فقط برای دل خودم نوشتم
شايد کسی که بخونه متوجه نشه و درک نکنه..و حوصله خوندنش رو نداشته باشه
اماخوشحال هم میشم که کسی با خوندنش بتونه همون درسی که من گرفتم و بگيره..خلاصه..
***!...2005 "happy new year
*بم! " شهر من ... سرزمين من.. ميخواهم برای کودکم زنده و سبز باشی هميشه..پس .. بيدار شو!
"" حتما زمين هم عاشق تو بود وگرنه چطور ميشود که دلش بلرزد..؟ ""
*تو کنکور آزمايشی شرکت کردم. خيلی شوق و ذوق دارم احساس ميکنم که دارم مستقل ميشم..
دارم وارد دنيای خودم ميشم... دنيايی که همش رو خودم ميسازم خودم و خودم...
واز اين احساس لذت ميبرم... يه جيزغيلی بزرگتر شدم نه؟...
*عزيزم!..ديدی قولم و فراموش نکردم...؟ اما به يه نتيجه ای رسيدم اينکه..
” يه کوچولو دوری و دلتنگی زيادم بد نيست... لازم ِ... اين طور فکر نميکنی؟...“
* خونه ی قشنگم! هم دم مهربونم! اينقدر دلم برات تنگ شده بود..
که خودم هم باورم نميشد که اينقدر وابسته شدم... حالا قدر اين همدمی رو بيشتر ميدونم...
* حال و هوای زمستون رو هم خيلی دوست دارم..از تنفس تو روزای برفی هم لذت ميبرم....
از پاکی و قشنگيش...از لطافتش که همه جا رو سفيد و مهربون ميکنه..
منتظر مرواريدای قشنگ ننه سرما ميمونم... اخه اونا امانتن و خيلی با ارزش...
*برای لمس گرمی دستای مهربونت توی سرمای زمستون... بيقرارم ، بيقرار ِ بيقرار
پس کجايی؟...
* اگه همين جوری بخوام بنويسم...بنويسم از همه حرفای اين مدت سکوتم...
بايد حالا حالاها بنويسم... اماديگه خستم...پس کافی ِ...It's enough!
// باران //
نوشته شده در ساعت 15:20 توسط باران
لینک ثابت |

!...2005 "happy new year
