83 هم گذشت...
*۸۳ هم گذشت... اما گذشتنش یه جورایی پررنگ تر بود.. تلخ تر و سخت تر.. شاید .." فقط شاید چون
عدد ۳ رو دوست ندارم.." خیلی توجیح خنده داری ـ...
*همیشه برام این روزا خیلی مهم بود. فکر میکردم تحول ـ و تموم شدن زمستون.. شکوفه زدن درختا..
اومدن بهار .. باید همیشه خوب باشه.. همیشه یه تحول بزرگی رو داشته باشه .. همه چیز اون روزا فرق
کنه.. لحظه تحویل سال برام یه لحظه خاص بود.. حتی فکرش رو هم نمیکردم که ممکنه تو این لحظه که
برای من قشنگ و بزرگ ومتفاوت ـ... جای دیگه تو دلای عروسکی این دنیا یه لحظه باشه مثل بقیه ر
روزا.. یه وقتی باشه که هرگز آرزوی اومدنش رو ندارن.. حتی ازش می ترسن... براشون این روزا و این
لحظه نه تنها یه آغاز دوباره و از نو متولد شدن نیست بلکه یادآور لحظه های تلخ گذشتشون هم
هست....
*من اینا رو نمی دونستم و منتظر اون روزای قشنگ بودم تا یه آغاز دوباره داشته باشم ٫
یه تحول قشنگ و متفاوت...
*الانم این روزا برام متفاوت ـ.. اما نه تفاوتی که قبلا تو دلم بود.. تفاوتی که اصلا و اصلا به خاطرش منتظر
نمیمونم.. حتی دلم می خواد ازش فرار کنم.. می خوام که هرگز نیاد..یه تفاوت گنگ و مبهم .. که هر
لحظه نزدیک شدنش رو مثه تیک تاک ساعت تو فکرم و مغزم یادآوری میکنه.. میگه که بیا.. بیا بشناس
منٌ.. این تحولٌ .. این اتفاق رو هر لحظه بیشتر باور کن... لحظه های تنها بودن رو لمس کن... باورکن که٬
که دیگه چرخ زندگیت از ریل و جاده گذشته خارج شده... دیگه بر نمیگردی تا همسفرات رو ببینی... بر
نمی گردی که حتی.. که حتی این تازگی طبیعت رو باهاشون شریک باشی...
- چشم من بیا من و یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
" اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد"
قصه گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
......
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد...
*این رو باید بدونم که زندگی و این بازی ـ لحظه ها به خاطر دل من و تو تغییر نمیکنه... روزا میان و میرن
بدون اینکه ذره ای تغییر کنن به خاطر حال من و تو.... من باید خودم و باهاش همراه کنم... من باید این
کوله بارم رو خودم و تنها خودم ببرم ٫ ببرم تا برسونم به یه مقصدی.. جایی که کسی انتظارش رو
میکشه.. جاییی که دیگه ....
*خیلی دنیای غریبی ـ.... دنیایی که هر جا باشی تو رو میکشونه به سمتی که میخواد.. میبردت تا بی
نهایتی که هر ذرش برات یه درسیه... هر چه بیشتر بری بیشتر درگیر میشی... راهیه که هر چی قدمت
رو جلوتر بزاری ادامش سخت تره...
*لحظه های بی تو بودن هم گذشت شاید مثل همه لحظه های عمرم.. اما چه گذشتنی...
این روزا رو هم میگذرونم....
میرم قوی تر از همیشه تا هر چی تلخی و غم و سختی ای که تو این سال داشتم رو جبران
کنم.. مثل یه کوه به ۸۴ سلام کنم و بگم که:" من اومدم.. اومدم که بهترین سال ها رو تجربه کنم...
اجازه نمیدم هرگز و هرگز من رو خورد کنی.."
میگم... حتی شده به خاطر اینکه به قول های گذشته عمل کرده باشم...
زندگی در عشق
-در این اندیشه بودم که مرگ٬
ضایعه ایست ویرانگر
عذابی جانکاه برای رنج کشیدن.
اکنون چنین می آموزم
که هستی ات هدیه ای بالنده بود
و عشقی که در من باقی ماند.
نا امیدی مرگ
حیات عشق را ویران می سازد
اما حقیقت مرگ هرگز آنچه را به ودیعه گذاشته نابود نخواهد کرد٬
من می آموزم دوباره به هستی ات نگاه کنم
به جای دیدن مرگ و نبودنت.
"ماری جوری پیرز"

THE EXISTENCE OF LOVE
I had thought that your death
Was a waste and a destruction
A pain of grief hardly to be endured.
I am only beginning to learn
That your life was a gift and growing
And a loving left with me.
That desperation of death
Destroyed the existence of love
But the fact of death
Cannot destroy what has been given.
I am learning to look at your life again
Instead of your death and your departing.
"MARJORIE PIZER"
**به امید ۸۴ ی بهتر...
// باران //
نوشته شده در ساعت 18:35 توسط باران
لینک ثابت |
