تبليغاتX
بارون عاطفه

بارون عاطفه
!!!..اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم... هیچگاه... برای آمدنت باران را بهانه نمیکردی...رنگین کمان من

به نام تو که بهترینی...

 

خدایا!

با آزمونی رویارو هستم

بگذار با ایمان به آن که پرسشگر تویی،

همان گونه که پاسخگو تویی،

با آن روبه رو شوم.

خدایا! همه چیز طبق خواست تو تحقق می یابد،

پس چرا باید نگران و پریشان باشم؟

 

* خدایا!

به رغم تمامی تلاش هایم

نیازمند آن نیرو،شهامت و ایمانی هستم ،

تا دریابم در هر چه رو می دهد

رحمت تو نهفته است.

آمین!

 

دوباره امتحانا شروع شد...

دوباره یه ماه دوری.. دوباره یه ماه تلاش بی وقفه...

امسال سال سرنوشت سازی _ برام..

 باید تمام تلاشم رو بکنم تا با بهترین موفقیتا  امتحانا رو پشت سر بزارم تا تلاش برای موفقیت بزرگتر رو شروع کنم..

خدایا از تو کمک می خوام.. از تو یاری می خوام تا با آرامشت دریای درونم رو آروم کنی..

با عظمت و بزرگی دانش بی انتهات من رو حمایت کنی...

می دونم که مثل همیشه هر لحظه و هر جا همراهم هستی..

با اطمینان و دلگرمی به حضور مهربون وبزرگت...

شروع می کنم...

به نام تو که راهنمایی..    

                    

                          

  

// باران // 


نوشته شده در ساعت 21:31 توسط باران
لینک ثابت |

رفتی ولی...

خدایا!
بی او تنها و گمشده ام٬
لبریز از ترس و نومیدی.
در این روز....
ایمانی به من عطا کن
تا دریابم گرچه در کنارم نیست...
اما هنوز تو با من هستی
و این تنها چیزی ست که بدان نیازمندم.
خدای من! در کنارم بمان!


*می خوام بنویسم.. اما نمیدوم چه جوری.. چی بنویسم که این احساسام رو بیان کنه
میخوام دوباره بنویسم برات از دلتنگیم... از روزایی که طاقتم از تحمل این سردی دلا تموم میشه... روزایی که اومدن و رفتن ـ آدمکایی رو تماشاکردم که یه روزی هم دلمون بودن و الان مثل یه اتفاق ساده از کنار حقیقت تلخ من گذشتن.. و چه زخم عمیقی بود که نبودی و آرومم کنی.. و گذشت مثل همه ی نامهربونیای بی تو... از زمزمه های هرروزم بگم.."بخند تا دنیا بهت بخنده" آره؟.. این جوریه؟... چه قدر تظاهر... چقدر امیدواری... اما مگه بدون اینا هم میشه زندگی کرد... میشه نشست و زانوی غم بغل گرفت هر لحظه و هر لحظه٬ تولد و نهایت روزای با هم بودن رو اشک ریخت... هر لحظه هوای مهربونیت رو نفس کشید و غصه خورد... نه.. نمیشه.. گذشت این یک سال به من نشون داد که نمیشه.. فهموند که نه ... هر لحظه و هر ساعت و هر روز میاد ومیره بدون اینکه اصلا اهمیت بده به اینکه تو چی هستی؟ چه روزایی رو داری میگذرونی؟.. چه احساسی داری و چی میکشی؟... فقط یه هشدار بهت میده که :" ببین و عبرت بگیر..! ببین و آگاه باش..! ببین و ... امیدوار باش به این که یه روز تو هم میرسی به نهایت.. میرسی به جایی که تو ٬ تو اوج خوشحالی و سعادتی.. اماعزیزانت... اونایی که لحظه هاشون رو باتو پر کرده بودن حسرت نبودت رو می خورن...و این دوران ادامه داره ... و ادامه داره... و ادامه...
با گذشت این مدت فهمیدم که میشه از درون سوخت و به ظاهر ساخت... شکایتی ندارم.... و نباید داشته باشم.. چون باید بگذره.. باید یاد بگیرم که با هر سختی و غصه ای باید جنگید... و وقتی موفق شد که باور کرد و از بین برد...
من قدرت رو از وجود و یادگار تو یاد گرفتم ٬ از همدل و همراه  زندگیت که همیشه و همیشه برام اسطوره ی مقاومت و کمال بوده.. من میدونم که تو هم این رو فهمیده بودی..که الان با حمایت و دلگرمیت کمک میکنی و پشتیبانش هستی برای حفظ ادامه راه اغاز شده ی تو...
اما میدونی هنوزم وقتی هوای بودنت رو استشمام میکنم.. وقتی جای خالیت رو میبینم.. گرمای مهربونیت چشمام رو بیدار میکنه... شاید این خوشحالی و اشک شوق از افتخار درک روح بزرگ و عزیزت باشه.. نمیدونم.. اما باید این رو هم با گذشت زمان از ته ته ـ قلبم قبولش کنم.... ولی هنوز که هنوزه چشمام منتظر برگشتنت از سفره...
" سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگی ـ به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگی ـ..!"
اما تو این رو بهم گفتی و چه حقیقت تلخی...
بهت قول میدم مثل قولی که به همراهای این راهم دادم.. قول میدم امیدوار باشم و جنگجو.. پر تلاش و مقاوم..شاد(؟) و موفق.. برای رسیدن به تو... و جایی که  دیگه جدایی و غصه معنا نداشته باشه و میدونم و به روشنی میبینم که تو هم منتظرم هستی .. بهت قول میدم و باانجامش شب و روز رو می سازم.. اونجور که قلبم میگه..حمایتم کن که قادری ٬ با کمک مهربون بی انتها...

ـ اصلا نمیخواستم شکایتی بکنم از زندگی و شرایط فقط یه دردلی بود که آرومم کرد... پس نگران نباشـ... که من با اراده قوی دارم راهم رو ادامه میدم.. و امیدوار به آینده ..
مثل همیشه سعی میکنم که بگم:"خوشحالم!" در هر شرایطی...

*خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره ت رو نمی سوزونه
جای سیلیای باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی...
....
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو ٬تو جنگل نمی تونستی بمونی...
دلت رو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره...
ـ میدونم میبینمت.... می دونم....

// باران //

 


نوشته شده در ساعت 14:54 توسط باران
لینک ثابت |

تولد یک سالگی بارون عاطفه ...

 

<< بارون عاطفه جون تولد یک سالگیت مبارک >>

تولد یک سالگی بارون عاطفه ...

همیشه برام تبریک گفتن ـ آغاز  مهم بوده....یعنی فکر میکنم و عقیدم به اینه که هر آغازی می تونه قشنگ و ارزشمند باشه... تبریک گفتن هم یه انرژی ـ واسه ادامه ی این راه ...

خونه قشنگم... محرم ـ اسرارم.. جایی که همه احساسم رو باهاش تقسیم میکنم.. و شاید با سکوتش آروممم میکنه. امروز یه ساله شد. یعنی یک سال احساستم رشد کرد.. یک سال بالغ تر شدم...خیلی خوشحالم... وبیشتر خوشحالیم از اینکه با انرژی های مثبت و همیاری و هم دلی مهربونایی این سال گذشت که سخت ترین سال رو برام به پر تجربه ترین و به یادموندنی ترین سال زندگیم تبدیل کرد...

حالا میخوام سال گرد این آغاز شیرین رو جشن بگیرم و به همه ی عزیزام بگم که :

 پایداری و ارزش این دنیای پاک و شیرین رو مدیون شما هستم...

عزیزای مهربونی که احساسم رو از لابه لای کلماتم درک کردند...

 " گنجینه دقایقم  ۱ سالگیت مبارک! "

* یه مدت طولانی از اینجا دور بودم خیلی حرفا واسه گفتن دارم... اما شروعش سخت ـ...
ولی حتما می نویسم...

** عزیزم ممنون از تبریک قشنگت... دلگرمی های تو امید به ادامه رو برام زنده میکنه..ممنونم..

// باران //


نوشته شده در ساعت 23:9 توسط باران
لینک ثابت |