تبليغاتX
بارون عاطفه

بارون عاطفه
!!!..اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم... هیچگاه... برای آمدنت باران را بهانه نمیکردی...رنگین کمان من

مطمئن, امیدوار , شاد و پر از انرژی به سوی موفقیت...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 واااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من! خدا ی مهربونم! ازت یه دنیا ممنونم...
ممنونم که این حس قشنگ رو بهم هدیه کردی...
لحظه ای که از ته ـ ته ـ قلبم گرمای مهربونیت رو احساس کردم... لحظه ای که وجود بی همتایت رو با ذره ذره وجودم حس کردم... خودت بودی که مهربونم رو همراهت آوورده بودی که من تنها نباشم که دلگرم باشم با اطمینان... لحظه ای که لبخند رضایت و امید رو تو صورت مهربون مسافرم دیدم .. کاملا باور کردم که همیشه پیشمه هر لحظه همراهمه و کمکم میکنه و ازم انتظار داره که مایه سربلندی و افتخارش باشم.. لحظه ای که اشک شوق خودم و هستی ـ زندگیم به امید آینده ای درخشان توی اون حالت معنوی جاری شد.. فهمیدم که خودت پیشمی و صدای قلبم ما رو شنیدی که خودمون رو سپردیم دست تو.. اومدی که امانتمون رو بگیری و همراهیمون کنی.... قشنگ تر از این لحظه ها ... قشنگ تر از این هدف و امید ها هم  مگه وجود داره؟ بزرگتر از این هدفی هست که همه سعی و تلاشت رو بکنی برای این که جواب اعتماد و لبخند رضایت مادر مهربون و پدر حامی -ت رو بدست بیاری؟.. لحظه ای قشنگ تر از این وجود داره که ببینی باعث افتخار و سربلندی  فرشته های زندگیت شدی؟... تو امید بدست آوردن همه ی این قشنگی ها رو تو قلبم روشن کردی.. پس خدایا به امید تو شروع میکنم... خودم رو به دست تو می سپارم و لحظه به لحظه با وجود فرشته هایی که بهم دادی و برام میفرستی خوشحال تر از همیشه جلو  میرم... پیش به سوی موفقیت...

" لحظه ها آرام گیرید ... می خواهم در شما زندگی کنم ! "

// باران //


نوشته شده در ساعت 23:57 توسط باران
لینک ثابت |

یه کم از خودم , خود _ خود _ " باران "....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا!
عشق مرا بیشتر و بیشتر کن!
تا با چشمانی آرام بازی های زندگی را تماشا کنم.
و قلبم را استوار نگاه دارم
و روحم را شاد و خوشحال.
خدایا!
در این دنیای غم زده
مرا محل برای عشق خود قرار بده.

 ** گفتم نگرانم از  اینکه اینجا رو بعضیا میشناسند ٫نه به خاطر اینکه دیگه  حرفام حرفای خودم نباشه ٫ به خاطر اینکه دیگه نتونم بیام حرفام و رو بزنم .. من تا زمانی مینویسم که بتونم هر چی تو دلم ـ رو عین واقعیت بنویسم. وقتی که حتی یه ذره بخوام به خاطر اطرافم حرفی غیر واقع بزنم یه کلمه هم ادامه نمیدم...

 * از وقتی تعطیل شدم تصمیم گرفتم بیشتر بیام بنویسم چون فکرم آزاد تره و وقتم هم بیشتره.. اما نمی دونم چرا نوشتن برام سخت شده یعنی احساس میکنم نمیتونم اون چیزی رو که حس می کنم بنویسم .. اصلا .. اصلا ... چند وقتیه از خودم دور شدم . خیلی احساس بدیه ٫ خیلی ناراحت کنندست وقتی خودت نباشی . اون وقته که از حرفات ٫ اعمال و رفتارت هر لحظه ناراحت و پشیمون میشی... نمی دونم چرا فکر میکنم که من فقط این جوریم٬ یعنی هیچ کس تا حالا یه همچین حسی رو نداشته؟!
این جور وقتاست که دلم میخواد همه ی زندگی و کارام بایسته! تا من دوباره فکرام و جمع و جور کنم ٫ تا دوباره خودم و پیدا کنم و سوار ماشین زندگی بشم و اون وقت با خیال راحت و با اطمینان به اینکه این خودم هستم که دارم ماشین رو کنترل میکنم به راهم ادامه بدم... در اون صورت هر اتفاقی که بیوفته  و هر چی که پیش بیاد با اراده و توانایی خودم باهاش رو به رو میشم ٬ ضرر و زیان و نفع و استفاده ش فقط و فقط دست خودمه. اون وقته که میتونم بگم : منم "باران" !

** ۳۶۴ رو مونده تا کنکور.. چه جالب! الان از گفتنش خندم میگیره . اما هر چی نزدیک تر میشم... وای خدا اصلا تصورش رو نمیکنم که اینقدر روزا  زود گذشته که حالا من هم دارم آماده میشم برای مبارزه با این غول بزرگ مهربان! یه جورایی دلم میخواد زودتر تو حال و هوای درس خوندنش قرار بگیرم اما... یه علامت سوال ( ؟ ) بزرگ تو ذهنمه از آینده .. از خودم ... موقعیتم .. و ... و...و ....اما بازم امیدوار و دلگرمم به کمک خدای بزرگ و مهربونم...

*** این روزا که بیشتر وقت دارم تا بدون دغدغه فکر کنم با آرامش٬ زندگی و اطرافم رو نگاه کنم . میبینم که... هر چی میگذره سخت تر میشه... نبودنت ..جای خالی مهربونیات ٬ روز به روز برام پررنگ تر میشه... اما ... من تو رو می خوام می خوام که دوباره بیای پیشم بمونی...دیشب که بعد از این همه مدت اومده بودی پیشم بیشتر دلم هوات رو کرد... باورم نمیشه که خودت بودی که ازم یاد کردی٬ به فکرم بودی.. حرفایی رو که زدی نمیدونم باور کنم یا نه؟ برام سخته یه ذره ... اما چرا نذاشتی منم حرفام رو  بهت بزنم این همه حرف نگفته تو دلم رو چطور ندیدی؟ حرفایی که به اندازه لحظه لحظه ی تنهایی و دوری تو ٬تو دلم انباشته شده.. مگه میشه ندیده باشی؟! حتما دیدی ولی چرا نذاشتی خالی بشن؟ چرا نذاشتی برات بگم ؟... شاید همشون رو خودت خوب میدونی.. آره حتما همین طوره چون خوب که فکر میکنم میبینم بین حرفات یه جوری بهم فهموندی که همیشه باهام هستی هر لحظه و هر جا... اما بازم کمه .. بازم برام کمه من خودت رو می خوام دیگه نمی تونم ساکت باشم.... بیا پیشم بیا و این فکر آشفته و قلب بیقرارم رو آروم کن... بازم منتظرت می مونم...

ـ وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه زمزمه ها ی خوندنم
وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه
قد هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف میزنم نمیدونم نمیدونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیک تره
کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره....


* نگران و ناراحته  یه دوست مهربون و عزیزم! خیلی زیاد...شاید بیشترش به خاطر اینه که نمیتونم کاری براش بکنم.. چرا؟ . چطور می تونم ناراحت نباشم وقتی میبینم یه عزیزـ مهربون داره بهترین روزای زندگیش رو تو غم و ناراحتی میگذرونه... و منم هیچ کاری نتونستم براش بکنم؟... یه کم که فکر میکنم تقصیر  رو میندازم گردن عشق و دوست داشتن... ای خدای من ! این چه دنیایی که عشق و دوست داشتنش هم با رنج و ناراحتی همراهه؟! کمکمون کن که آروم همه تقدیرات رو بگذرونیم!

*** نمی خوام ناراحتی یا حتی بعضی وقتا حسای درونیم رو کسی بدونه چون نمی خوام اطرافیانم هم مثل من فکرشون مشغول بشه .. هر کسی زندگی و راه خاصی رو داره که به نوبه خودش باهاش درگیره.. می دونم که دوستی باید هم تو سختی باشه هم تو خوشی ولی یه وقتایی هم هست که می خوای خودت تنها جلو بری.. این اجازه رو بهم بده ٬ لازم دارم...
 شاید شادی و خوشحالیای زیادی داشته باشم ولی برای درک و لذتش الان توانایی ندارم ٬ شاید فردای نزدیک بهش برسم...
فقط می خوام که با خوندن نوشته ها و حرفای دلم کسی ناراحت و نگران نشه ٬چون در غیر این صورت دیگه حرفی برای گفتن باقی نمیمونه...

// باران //
  


نوشته شده در ساعت 19:0 توسط باران
لینک ثابت |