تبليغاتX
بارون عاطفه

بارون عاطفه
!!!..اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم... هیچگاه... برای آمدنت باران را بهانه نمیکردی...رنگین کمان من

یک سال دیگر هم...

خدای من ،یک سال گذشت
هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی ندیدم
خدای من، یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه
پی تقدیری نیکو پرسان می گشتم،
پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود،
قلم رحمتت خواست که بر صفحه تقدیرم بنگارد تقدیر نیکوئی را
با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جستجو کردم و بار دیگر آرزوی خیسم خشکید و بر باد رفت
خدای من یک سال گذشت و دوازده ماه و سیصد و شصت پنج روز ..
خدای من ، چگونه است که همچنان دوستم میداری و به محبت می خوانی ام؟
چگونه است که هرگز رهایم نمیکنی؟
چگونه است که هرگز،هرگز از تو نا امید نمی گردم؟
این چه رسمی است خدای من؟!
این منم با هزاران امید به سال های پیش رو ، " یا محول الحول و الاحوال"
خدای من بندگی ام را بپذیر،التماسم را بشنو " حول حالنا حول حالنا حول حالنا ...
خدای من آرزویم چه شد؟ " الی احسن الحال..

""پرواز،پيمودن آسمان است و به آن سوي باران رفتن. وراء را بوسيدن و به فرا رفتن. شکافتن هواي زندگي و کاويدن فضاي به چشم نيامدني. پرواز،خود را به باد وزان سپردن است و وزيدن.عبور اسن و ازدور به نظر رسيدن. پرواز، از بالا ديدن است و از پايين ديده شدن. گذشتن و گرفتار نشدن است است. دوست داشتن است و دل نبستن. پرواز،سبکبال بودن است و نداشتن. پرواز، ارتباط عميقي است با آنچه در عمق آسمان است. پرواز، کليد رهايي است...

و پرواز ،سکوت است و گاه فرياد کشيدن،سکوت است و گاهي فرياد کشيدن...

"
آره درسته؟.. همينه؟.. بازم برام تعريف کن... بهم بگو چه حالي داري.. يا به قولي.. احساست چيه الان؟ تا ما هم خودمون و براي ادامه ي اين پرواز آماده کنيم..."

سلام....

هر وقت نمیتونم حرفم و بزنم ، هر وقت اینقدر حرفام زیاده و میخوان از هم جلو بزننن  اونوقته که بازم تنها کلمه ای که میتونم به زبون بیارم همینه
...
همین...
فقط بگم سلام ای مهربونم... مهربون دورم..دور؟ تو که دور نیستی همین جایی مگه نه؟ همین جا و هر لحظه در کنارم... اما ...
میدونی که دیگه به رفتن جوره دیگه نگاه میکنم ..میدونم که این آگاهی رو تو بهم دادی .. این آرامش و تو تو قلبم گذاشتی..و گرنه.. یک لحظه هم دووم نمیووردم... میدونی که دیگه نمخوام حتی یه لحظه هم بیام اونجا که آدما به خیال خودشون وقتی به یاد عزیزاشون(؟) میوفتن پامیشن میان.. برام خیلی غریبه .. اصلا حس خوبی نیست .. چون من میدونم اونجا نیستی.. تو همین جا منتظر مایی... منتظری تا ما هم چوب خطمون پر بشه و بیایم... اما اینم میدونم که هنوز زوده چون هر لحظه که میگذره هر اتفاقی که میوفته میفهمم که هنوز از حقیقت زندگی هیچی نفهمیدم.. هنوز مونده تا برسم... ولی.. عزیزم.. مهربونم... همیشه به یادم... می دونی... من و و عشق ـ پاکم با هم یه قراری گذاشتیم دیشب...که:
"
وقتی هر دو مون بزرگ شدیم اندازه هم ، من قدده تو ،تو قدده من... اونوقت ... خیلی خوشبخت میشیم نه؟.."اونوقته که میتونیم دوتایی.. نه سه تایی.. یا شایدم چهار تایی بیایم پیشت... تا اون موقع منتظرمون میمونی؟... اما یه چیزیم بگم.. یه کمی میترسم هنوز.. راستش و بگم هنوز درک نکردم اما در حالم... کمکم کن..

ـ خانه کوچک من دور از خانه ی توست...
لیک اینجاهر شب می گشایم چو در و پنجره را..
شاخه پیچک مو.. با زبان هر برگ ... میبرد نام تو را آهسته...
باز هم میشنوم که صدای قدمت می آید ...
که از آن کوچه خاکی و بلند میروی آهسته...
لحظه ای بعد تو در خانه خویش.... همه درها بسته...همه درها بسته..
پنجره اما باز است هنوز... باد هم نام تو را میخواند ... شاخک پیچک مو،نام تو را می داند...

**میدونی که خوندن این شعر برام خیلی سخته.. میدونی که هر کلمش غمه همهی عالم رو تو دلم جمع میکنه.. اما .. می خوام که تغییرش بدم.. میدونم که تو هم اینو میخوای و کمکم میکنی...منتظرم!


// باران //

* مشغول ـ کنکورم... ایشالا به زودی تموم میشه و برمیگردم به زندگیم...


نوشته شده در ساعت 16:39 توسط باران
لینک ثابت |