تنها...

دلم گرفت ای هم نفس/ پرم شکست تو این قفس
تو این غبار. تو این سکوت/ چه بی صدا.نفس نفس
از این نا مهربونی ها . دارم از غصه میمیرم
رفیق روز تنهایی. یه روز دستات و می گیرم
تو این شب گریه میتونی / پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد هم خونه/ چی میشه عاشقم باشی
دوباره من.دوباره تو.دوباره عشق.دوباره ما
تو ای پایان تنهاییی. پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز. بهار آخر من باش
بذار با مشرق چشمات/ شبم روشن ترین باشه
می خوام آیینه ی خونه/ با چشمات همنشین باشه.....
***
دلم برات تنگ شده....
دلم گرفته....
بی حوصله ام...
نگرانم...
غمگینم...
سر در گمم...
نمی دونم یه حس نیازه... یه حس تنهایی.. اما چرا تنها؟! خودم خواستم.. خودم باعث شدم.. حالا پشیمونم...
نمی خوام... من رو می بخشی؟.. بهت احتیاج دارم.. همش این تو ذهنم می چرخه که " دوست داشتن دیگری نیازتو ـ نه محبت در حق اون" .. آره من خود خواهم... ولی می خوامت.. می خوام که در کنارم باشی. با تو خودم رو میشناسم... با تو حس زندگی رو می فهمم... با تو ...
نمی دونم اصلا چمه؟! اصلا حال خودم و نمی فهمم.. فقط می خوام... چی می خوام؟! نمی دونم...
کمک کن رها باشم...به دریای محبتت نیاز دارم .. کمکم کن...
" کمکم کن ..کمکم کن.. نذار اینجا بمونم تا بپوسم..... کمکم کن..."
خدای من... مهربون بی همتا... بازم می خوام که در کنارم باشی... تو بهتر از هر کس حس درونی من رو میدونی.. پس بخواه که....
" دل تنگی هایش را در جویبار دفن کرد
زلال شد
درست مثل...."
تو باید میومدی تو زندگی من... اما نه اینجوری .. نه این طور که من و نابود کنی بدون اینکه متوجه بشی.... من از تو گلایه ندارم.. از خودم شاکی م .. انتظار بیشتری دارم از خودم...
هی باران... کجایی؟! گم شدی...؟! خودت رو پیدا کن... داری فراموش میشی... زود برگرد... منتظرتم... خودت خودـ خودت دوباره خودت رو میخوام...
" اگر شاد باشی . زمان معنایی نخواهد داشت
زمان از میان خواهد رفت..."
پس سعی کن... فقط....
سعی!
**
آنگاه که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است. هنگام ع... و اعتماد است
و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه
آنگاه که به همه عشق می ورزیم و اعتماد داریم
آنگاه همه چیز سبک تر می شود و....
منتظر اون روز هستم بی صبرانه!
// باران //
نوشته شده در ساعت 2:21 توسط باران
لینک ثابت |
