تبليغاتX
بارون عاطفه

بارون عاطفه
!!!..اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم... هیچگاه... برای آمدنت باران را بهانه نمیکردی...رنگین کمان من

من هستم....

 

*خدای من!

حتی اگر در هیاهوی روزمرگی

تو را از یاد ببرم

تو مرا فراموش نخواهی کرد.

خدای من!

تو در تمامی مشکلات و دشواری های زندگی

نیرو و اقتدار منی.

پس ای خوب من!

مرا متبرک گردان

تا چیزی نگویم،

کاری نکنم

و به چیزی نیندیشم

که مایه ناخوشنودی تو شود!

 

آمین!

 

*26-27-28-29-30-1-2-3-4-5-6-7-8-9-10-11-12-13-14...

اووووووووه..

19 روزه ننوشتم...

چقدر سخت بود... هر باری که میخواستم بنویسم یه اتفاقی پیش میومد.. اما کم کم دارم به این معتقد میشم که تا تقدیر و قسمت نباشه هیچ کاری انجام نمیشه حتی اگه همه توانت رو برای انجامش بزاری.. حتما تقدیر این جوری برات خواسته که تو با تمام تلاشهایی که میکنی موفق به انجام اون کار نشی تا شاید بعدا موفقیت توش برات لذت بخش تر باشه.. یا عدم انجامش جلوی ناخوشایندیا رو بگیره... دیگه خیلی وارد بحث فلسفی نشم..

 

 

حالا از کجا شروع کنم...

 

*محرم... ماه خون؟.. ماه غم؟.. ماه عزا و ماتم؟... دیگه برام بی معنی شده ٬امسال حتی سعی نکردم که توی یکی از این مراسم شرکت کنم.. که بخوام اشک بریزم...سالای قبل این روزا برام فرصت خوبی بود که همه اشکای بی بهانه ای که پشت سد چشمام زندانی بودن رو رها کنم... گریه کنم.. اینقدر که برای یه لحظه هم که شده فکر کنم که این مراسم واین عزاداریا و این نمایش غم اندوه باعث ناراحتیم شده.. اما..الان دیگه اینجوری نیست. الان که دیگه این سد خیلی وقته شکسته و نتونستم ترمیمش کنم.. دیگه بهونه نمیخواد ٬ دیگه حتی همون یک لحظه رو هم با این بهانه ها پر نمیکنه...

وقتی پشت پرده رو میبینی.. وقتی میبینی که ۱/. این آه و ناله ها از ته دل نیست.. چطور باز میتونی خودت رو گول بزنی... خودت رو گول بزنی که نه.. هنوز اون ته تهای دل آدما عشق به سالار  روشن ِ... چطور میتونی این دغل کاریا و این ریا کاریا رو ببینی و هیچی نگی... و باز هم خودت رو گول بزنی که     - نه...هنوز هم...

¤¤ می خواستم همون روزایی که این توهم تو ذهنم بود بنویسم ٬ که نشد...¤¤

 

*بازم اومدم پیشت خدای مهربون.. هنوز نرفته برگشتم... مگه نه اینکه این روزای آخر سال همه در حال رفت و آمد.. همه خوشحال و چشم انتظار رسیدن بهاری نو هستن. منم این روزا بیشتر میام پیشت.. بیشتر از هر زمان دیگه محتاجم که تو این روزا پیشم باشی تا با لمس گرمی عشق تو ... صبرم رو بیدار کنم... بیدارش کنم تا دوباره بیاد کمکم تا منم این روزای بهار رو که دیگه برام قشنگ نیست رو بگذرونم... خدایای مهربون من... کمکم کن..کمکم کن تا بتونم تعادل فکریم رو حفظ کنم..کمکم کن تا یار و یاور و همراه خوبی باشم.. کمکم کن تا تو روزای سخت و سرد ... شادی رو حتی شده از یه روزنه خیلی کوچولو تو دلای مهربونام بتابونم... تا بشیم مثل همه... و بهار رو زندگی کنیم..

ـ برای شنیدن تو که هیچ وقت برام حرفی نداری...

باید بمونم اینجا شاید یه روز بیای ببینی...

تموم روزام مثل هم٬مثل همیشه...

صدای قشنگت همه جا شنیده میشه...

اما خودت که نیستی ببینی همش سراب...

مثل عذاب وقتی میخوام دیگه نیستی...

نیستی که ببینی اشکام دیگه نمیتونن نریزن ...

آی بمونن ... بسازن ٬ نمیرن...

 

*چقدر قشنگ ِ... چقدر لذت بخش ِ... چقدر با ارزش و دوست داشتنی ِ...

 لحظه هایی که حس میکنی... وجودت ارزشمند ِ... حتی یه کوچولو...

لحظه هایی که میفهمی که مهربونی و عشق و دوستداشتنی که تو نسبت به عزیزی داری تو قلب اونم نفوذ کرده... وقتی که دیگه با صدای دلت حرف میزنی...

این قدر این لحظه ها رو دوست دارم.. که میخوام هرگز تموم نشن..

بمونن تابی نهایت.. تا بی کران... تا جاودان...

می دونی هیچ چیز ارزشمند تر از این نیست که لبخند رضایت از عملت رو٬ روی صورت مهربونت ببینی... اون وقتِ که به خودت می بالی... احساس ارزش میکنی... تجربه خوبیه و خیلی با ارزش.. انرژی ای که بهت میده از هر چیزی قوی تره...

ـ برای توست که دشت پر از قشنگیست

برای توست که رودخونه روونه

از اینجا تا افق رنگین کمونه

نبینم اشکی از چشمات بباره

کسی بر روی قلبت پا بزاره

بمیرم تا که اون روز نبینم

 که چشمات نازنینم سایه غم

*همون ها که ستاره نام گرفتن

از اون چشمای تو الهام گرفتن ...

 

*یه روزای میشه که اینقدر روحت و فکرت درگیر و خستست که فکر میکنی باید یه قرن استراحت کنی ... اونم استراحت جسمی.. اما هر چی بیشتر می خوابی و استراحت میکنی این خستگیت بیشتر میشه... میبینی که اشتباه میکردی.. این روح لطیفت ِ که خستست.. و احتیاج به استراحت داره٬ احتیاج داره تا تنها باشه.. که خلوت خودش رو با دنیاش بگذرونه... باید بهش اجازه بدی که یه مدت بدون هیچ دغدغه ای بدون هیچ فکری.. بدون هیچ انتظاری ... تنها باشه.. استراحت کنه ٬ تا دوباره خودش بشه.. همون روح لطیف و در عین حال قوی و با ارداه.. تا بازم شروع کنه به یه زندگی دوباره با یه انرژیِ دیگه... و پیش به سوی موفقیت... که همیشه در انتظارمون...       ¤¤  این نظر من بود.. ¤¤ 

 

*این قدر الکی از این تعطیلیای بی مقدمه خوشحالی کردیم که حالا به عواقبش رسیدیم.. باید جمعه ها هم بریم کلاس... اونم بایه دبیر جدید و روحیه ضربه دیده از حمله عصبی ِ دبیر ِ قبلی.. چه اتفاقا که تو این سال نیفتاد... چه آدمایی رو که نشناختم.. هم اونایی که قلباشون مثل آینه صاف و پاک مهربون بود. هم اونایی که قلب سنگی داشتن ...  و از سر نادانی ( تعبیر من ِ ) با نا آگاهی و بی توجهی با همه سر جنگ داشتن.. بی خبر از عاقبتی که در انتظارشون ِ پلای روبه روشون رو خراب میکنن  به این خیال که بلکه جبران راهای اشتباه گذشته باشه.. اما افسوس که... آینده رو هم با دستِ خودشون خراب میکنن... اون هم بدون آگاهی... هِییییییییییییییییْ ... باید آه بکشی برای این قلبای سنگی... تا شاید یه روزی از همین روزا این سنگا هم بشکنه و از زیرش گلای قشنگِ مهربونی بشکفه... امیدوارم...

 

*راستی خیلی خوشحالم چون یه قلب مهربون و دوست داشتنی به قلبای مهربونی که همراهم بودن تو تنهاییام اضافه شده.. خیلی دوسش دارم این

گل ِناز رو...

 

*بازم آخر ماجرا رسید...

 

ـ وقتی با منی٬ خود را احساس میکنم

وقتی به یاد توام

هستم

برای همین است

که دوستت دارم

با تو هستم!

 

// باران //

 


نوشته شده در ساعت 19:25 توسط باران
لینک ثابت |