مینویسم بر یاس سپید...

هر شب وقتی صفحه ی سفیده روزنویسم رو باز میکنم... لحظه ای که میخوام تموم حرفا و احساس اون روز رو بنویسم فکر میکنم ومطمئن میشم که مفیدترین کاری که انجام دادم این بوده که تصمیم گرفتم هر روزم رو مکتوب کنم.. احساسم رو بنویسم... هر روز "باران" رو مرور کنم.. این جوری حتی خودم رو هم بهتر میشناسم.. مثل این میمونه که دوباره زمان رو برمیگردونی عقب و کارایی که انجام دادی رو با دقت نگاه میکنی.و بررسی میکنی. عین یه زندگی دوبارست وقتی صفحه های زندگیت رو ورق میزنی.. در عرض چند لحظه میری۷-۸ ماه قبل تر ... مثل یه گنج یا یه آینه میمونه... وقتی که بدون هیچ پرده ای همه چیز رو مینویسی.. لحظه به لحظه رو...یه گنج با ارزش ـ که فقط و فقط خودت قدرش رو میدونی... وقتی می خونیش انگار همون آن داری زندگی میکنی.. همون حس ٬ همون موقعیت و همون صحنه ها... وقتی میخوای بنویسی چون که احساس میکنی که با ارزش ترین یادگارای زندگیت هستن.. دوست داری حتی کلمه به کلمش رو هم با بهترین وسیله ها رو کاغذ بیاری... خوشحالم ٬ خوشحالم ازاینکه هر لحظه که اراده کنم میتونم تک تک ـ لحظه های زندگیم رو مرور کنم حتی لحظه های تلخی که هیچ کس ـ هیچ کس بجز برگه های سفید این دفتر مشکی ازشون خبر نداره .... که حتی اونا هم تجربه ای میشه واسه تصمیم های آیندم....
*روی سکوی کناره پنجره همه شب جای منه
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم همیشه یار منه
کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره میپرن توی کوچه
سر حال از اینکه آزاد شدن نمیدونن که اسیره دل سنگ باد شدن
دیگه بیداری شب عادتمه ٫ همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ـ ساعتمه...
***
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
.........
اینقدر باید بگم تا ... بگم تا... اندازه ای نداره.. چه حدی رو می تونم مشخص کنم برای دوست داشتنت؟!
مامان مهربونم! فرشته آسمونی! بی نهایت دوست دارم. مهربونیات ٬ دلگرمی حضورت ٬ امید هر لحظه ی زندگیمه... دوست دارم و یک لحظه نبودنت رو نمیتونم تحمل کنم.. خدایا ! قلب مهربونم رو ازم نگیر ..! هیچ وقت.. همونطور که لطف و رحمتت رو ازم دریغ نمیکنی.. تکیم به تو ـ که پشتیبانی..
* امتحانا هم به خوبی تموم شد.... البته واقعا دوران خیلی سختی بود.. اما خب چه میشه کرد زندگی ـ دیگه.. " تا نباشد......"
الان دارم حسابی از این تعطیلات کوتاهم استفاده میکنم... که آماده بشم واسه یک سال تلاش...
یه کم که نه نمیدونم چرا ایندفعه خیلی سخت بود برام نوشتن... پشتم حسابی باد خورده..
تنبل شدم ؟!.. اما بازم مثل همیشه تا شروع به نوشتن میکنم دیگه کلمه ها همین جوری میاد.. انگار اونا هم دلشون واسه اینجا تنگ میشه...
** یکم ناراحتم از اینکه چرا اینجا رو معرفی کردم.. احساس میکنم شاید دیگه نتونم همه چیز رو بنویسم.. حس سختی ـ نمیدونم بتونم باهاش کنار بیام یا نه.. سعیم رو میکنم...
// باران //
نوشته شده در ساعت 0:15 توسط باران
لینک ثابت |
